دختری به نام سایه

به نامش

 

نشسته ام اینجا که برای تولدم چیزی بنویسم. متنی که تا سال دیگر هم کهنه نشود.

اما ندارم چیزی....

خاطره زیاد دارم شیرین و غمگین از این روز تابستانی...

راستش فکر میکنم امروز روز من نیست. نه اینکه نباشد اما شخصی مهمتر از من در این

روز هست. و آن مادرم است. مادری که حالا دارم ناتوانیش را کم کم میبینم در حالی که

توانمندیش را صرف من کرده است.

 

بدن انسان می تواند تا ۴۵ واحد درد را تحمل کند .

اما زمان تولد ، یک زن تا ۵۷ واحد درد را احساس می کند

این معادل شکسته شدن همزمان ۲۰ استخوان است !

 

مادرم هیچ فرزندی نمیتواند بگوید مدیون مادرش نیست. و من از همه به تو مدیون ترم...

 

پ.ن: فکر میکنم این تنها نوشته ای به مناسبت تولدم بود که هیچگاه کهنه نمیشود..


 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها :

خدا مهربان است...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها :

...

به نامش

نیمه شب بود. عزیز سیدم با تلفن مشغول صحبت بود. تلفن که تمام شد دیدم چشمانش سرخ شده است. گفت سایه کسی میخواهد به خرج خودش ما را بفرستد مشهد. تعجب کرده بودم. گفت نذر کرده یک سید را بفرستد مشهد. و یکی از دوستان شماره مرا داده بود. ما همان شب راهی شدیم...

 

پ.ن: حالا که برگشته ام  میبینم خیلی چیزها عوض شده. مریم مهربانم دیگر نیست. ودل تنگ من از نبودنش بیشتر گرفته. مریم جان ایمیلم مشکل دارد یکی دیگر میسازم و برایت مینویسم از رنج اینکه بیایی و ببینی خواهرت از خانه اش کوچیده..

 

پ.ن: حال روحی خوبی ندارم. خیلی چیزها هست که دوست دارم بنویسم اما...

برای پدر پدرم و مادر مادرم خیلی دعا کنید. این روزها کارم شده اشک ریختن در فامیل

به این دو نفر خیلی وابسته بودم و حالا دیگر انگار نشسته ام و رفتنشان را تماشا

میکنم.

امکان ندارد کسی بشناسدشان و دلش نگیرد. دعا کنید دعا کنید...

 

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها :

مشهدم. می آیم و مینویسم.الان با موبایل تایپ میکنم. ممنون از همه دوستان مهربانم

      
    نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳٩٠
    تگ ها :

    ساقیا آمدن عید مبارک بادت...

    به نامش

    چندین سال پیش زمانی که هنوز مجرد بودم. پدرم مکه رفته بودند. و یک روز صبح زود که

    به ایشان زنگ زدم. گفتند: سایه جان  بقیع بودم و تو را به دست آقا امام حسن(ع)

    سپرده ام. نمیدانم چطور شد. اما به دلم افتاده بود. و در آخر گفتند خیر است انشاالله..

    چند ماه بعد عزیز سیدم به خواستگاریم آمد و ما ازدواج کردیم. نام خانوادگی عزیز سیدم

    به گونه ای است. که همه حدس میزدیم جد ایشان امام محبوب من هستند.

    چند روز پس از عقد بود که عزیز سیدم با شوخی گفت منم مثل جدم کریمم.گفتم

    جدتان؟ و گفت بله امام حسن مجتبی(ع)...

     

    حالا هنوز هم احساس میکنم من به ایشان محول شده ام. مثل این دو روز که بعد از

    چند وقت کورسوی امیدی از بهبودی تابیدن گرفته است. میگویند دلشان روشن است.

    دل من هم روشن است آخر  تولد امام حسن مجتبی(ع) نزدیک است...

     

    پ.ن: این شادی را با هیچ کس در میان نگذاشته ایم. آخر ممکن است یک سال

    هم طول بکشد اما دلم نیامد به شما که اینقدر همراهیم میکنید نگویم.

     

      
    نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳٩٠
    تگ ها :

    بزم تاریک...

     

    به نامش

     

    رفته ایم افطاری خانه خواهرش. او هم آمده است نامش سایه است. 5 سال از من کوچکتر است.و خیلی خوشتیپ تر از من است. و حالا که آمده از آن پیراهن گشاد از آن چهره شاد میفهمم مادر شده است.5ماهی میشود. با لبخند نگاهش میکنم و صمیمانه تبریک میگویم. لبخند سردی میزند و میگوید ایشاا... قسمت شما هم بشه. دلم میگیرد. اما به روی خودم نمی آورم. دخترک صاحبخانه میدود طرفم در آغوشش میگیرم موهایش را نوازش میکنم. صاحبخانه میگوید نداشتن بچه خیلی درد دارد. چشمانم میسوزند. اما باز هم به روی خودم نمی آورم. کسی انگار در گوشم زمزمه میکند: همه میخواستند عزیز سیدت با سایه این خانه ازدواج کند و حالا او پدر میشد. یک قطره میچکد. به روی خودم نمی آورم. کسی هم حواسش به من نیست. دلم اب میخواهد که این بغض خفته را فرو دهم. اما سایه زیبای این خانه خیلی تشنه است و مدام پارچ را میگیرد. به روی خودم نمی آورم. راستش یاد گرفته ام که چطور میشود بشکنی و به روی خودت نیاوری. زمانه معلم خوبیست...

     

    پ.ن: اصلا دلم نمیخواهد مثل یک پیرزن مدام در نوشته هایم غر بزنم. مدام غمم را بنویسم. اما چه کنم که به جز اینجا نمیتوانم دردم را بنویسم. سایه بیرون این دنیای مجازی. شاد است. خیلی شاد است. و شنونده خوبیست. شاید هیچکس باورش نشود. سایه چنین وبلاگی دارد.

    پ.ن: شرمنده تمام دوستانی هستم که باید مدام غمم را بخوانند.

    پ.ن: از این پس سعی میکنم اگر از غمهایم مینویسم. شادیم را هم بنویسم هر چند شادیهایم خاطره باشند و غمهایم جاری...

    بنده نوشت: خدای من. خدای مهربان تمام روزهایم. سایه دلش گرفته. سایه خیلی وقت است دلش گرفته. از همان موقع که با دعا و درمان زیاد مادر شده بود.یا بهتر بگویم از همان موقع که یک مادر داغدار شد. خدایا سایه توانش را ندارد. میخواهد عزیز سیدش را بگذارد و برود. میخواهد برود تا به قول کسی عزیز سیدش مقطوع النسل نشود. خدایا سایه درد دارد اما زبان گفتن ندارد...

     

      
    نویسنده : سایه ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳٩٠
    تگ ها :

    الهی و ربی من لی غیرک...

    به نامش

     

    این روزها به بنده ای فکر میکنم که روبرویت مینشیند اشک میریزد. دعا میخواند و به

    تویی که آن بالا نگاهش میکنی هر چند میدانی پارسال هم اشک ریخت و باز بندگی

    کردنت را فراموش کرد...

     

    تو چه خدایی هستی و او چگونه بنده ای؟ اگر میخواهم معنی مهربانترین بودنت را

    بفهمم باید به خودم نگاهی بیندازم. که می آیم و توبه میکنم و به راحتی میشکنم و باز

    می آیم و تو میپذیریم.

     

    رمضان نوشت: قرار گذاشته ایم که سفره کوچک دونفره مان خیلی ساده باشد.

     

     

      
    نویسنده : سایه ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٠
    تگ ها :

    یک خاطره...

    به نامش

     

    4 سال پیش بعد از ظهر یک روز پاییزی.دلم گرفته بود. رو به روی کسی نشسته بودم.

    کسی که هر وقت مرا میدید قبل از آنکه بپرسد چه خبر خوبی؟ میپرسید کی حرم بودی؟

     آن روز وقتی سئوال همیشگی اش را پرسید. گفتم اما آقا که به من توجهی ندارند.

    صبح فردایش با دایی ام راهی حرم شدم. مثل همیشه کیف و کتاب دانشگاهم همراهم

     بود و بعدش باید میرفتم دانشگاه. دری که نزدیک خسروی هست پیاده شدم. خواستم

     بروم داخل که در حین گشتن خادم به ماشین حسابم نگاهی انداخت و گفت نمیشود

    ببری داخل. تعجب کرده بودم ماشین حسابم همیشه همراهم بود.و همیشه هم با

    همان میرفتم داخل. بازگشتم که بدهم امانتی. قبولش نکرد گفت اینکه بردنش ایرادی

    ندارد نمیگیرمش. راستش خودم هم از آن سمت بلد نبودم بروم دانشگاه. و نمیتوانستم

     دوباره برگردم و ماشین حسابم را بگیرم. دوباره رفتم و به خادم گفتم میگویند اشکالی

     ندارد. اما او سفت و سخت روی حرفش مانده بود که نه نمیشود بروی.و قانون است و

     نباید اجازه بدهم و از این حرفها. آمدم بیرون رو بروی راه خروجی ایستادم. ناگهان یاد

    دیروز عصر افتادم. یک نگاه به آن دور که گنبدش کمی دیده میشد انداختم و گفتم

    ببخشید فهمیدم همین که راهم میدهید همین که توفیق دیدارتان را میدهید یعنی

    حواستان به من هست. با اینکه خادم یک خانم فوق العاده جدی و خشک بود. با خودم

    گفتم یکبار دیگر امتحان میکنم. داخل که شدم انگار تازه دارد برای اولین بار میبیندم. مرا

    گشت ماشین حسابم را هم دید و با مهربانی گفت دخترم التماس دعا...

     

    پ.ن: این روزها دارم مدام فکر میکنم که خیلی وقت است توفیق دیدارش را ندارم. آرزو میکنم. کاش هنوز انجا بودم. حتی داخل هم نمیرفتم همان گوشه کنارها می ایستادم و به اندازه تمام روزهای تنهاییم هوای بودنش را با ولع فرو میبردم. , و آنقدر نگاهش میکردم که وقت بازگشت عکس گنبدش روی مردمک چشمانم حک میشد.

     

    پ.ن: دلم برای آن شخص و سئوال همیشگیش هم تنگ شده.

     

     

      
    نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠
    تگ ها :

    ← صفحه بعد